پایگاه اینترنتی فانکیوسکآب دهانش با هر واژه‌ای که بیرون می‌آید، نقطه نقطه می‌شود، می‌خورد به سروصورت و روسری و عینک آفتابی‌ام: «بابای من آب‌فروش بود، همین جا، همین محله، با گاری اسبی آب می‌خرید و می‌برد دم خانه مردم، منم با همین گاری اسبی بزرگ شدم، تابستان‌ها نمک می‌فروختیم، زمستان‌ها سیب‌زمینی پیاز.» تُن صدایش بالا می‌رود، چشم‌هایش خشم دارد، درست مثل ماشینش، با آن چراغ‌های بزرگ و سپر آهنی که نگاه بی‌تفاوتی درچشم‌هایش (چراغش) است: «ببین خانم، ما زحمت‌کشیم، همه اینها را می‌بینی، این بدبخت بیچاره‌ها را می‌بینی، همه اینها…

بروز شده : دوشنبه 05 مهر 1400
لینک دوستان